Archive for the ‘وبلاگ شهر’ Category

لذت وبلاگ نویسی

23 ژوئن , 2007

از تقریبا یک هفته پیش دید من به وبلاگ نویسی به کلی عوض شده است . شاید «دید» تعبیر درستی نباشد . بهتر است بگویم «حس» من نسبت به نوشتن وبلاگ عوض شده است . فکر می کنم از علائم و نشانه های اعتیاد مضمن باشد !! نوعی « نوشتن برای نوشتن » در من شکل گرفته است . که البته با مهاجرت اجباریمان به وردپرس .کام هم این حس جدید مدام رو به تزاید ! می رود .
نمی دام ، یک نقص است یا نه . من که یک نوع حس هیجان انگیز در وجودم دارم و نمی تونم بگم که از این وضعیت جدید ناراضی ام . به هر حال دوران گذاری رو طی می کنم که تنها یک نام می شود بر آن گذاشت : لذت وبلاگ نویسی !
بله ! وبلاگ نویسی ورای هر گونه احساس وظیفه . وبلاگ نویسی ورای هر دغدغه ای . فقط و فقط وبلاگ نوشتن اصالت دارد !!! (این یکی رو البته نه خودم باور دارم و نه گمان کنم کس دیگری !! ) چند روز پیش بود که به یک دوست گفتم ، شاید بهتر باشد همه کارها را رها کنیم و بچسبیم به نوشتن ؛ کاری که در اصل برایش جنگیده ایم . مدت هاست شعار ما شده « من جانم را می دهم تا بتوانی حرفت را بزنی » درست است . ما جنگیده ایم تا دوستانمان بتوانند بگویند و بنویسند از دغدغه هایشان .
اما حال ، حالا وضعشان مثل همان کودکی است که فکر می کند بزرگ شده و می تواند مستقل باشد . گو اینکه هنوز نیاز به یاری والدینش دارد . هر چند هم بر سر آن ها فریاد بزند و محبتشان را انکار کند ، پدر و مادر باز هم دوستش دارند . و من همه دوستان وبلاگ نویسم را دوست دارم !!! شاید بد نباشد چند روزی را به خودم مرخصی بدهم . در این فاصله آن ها هم می توانند بیشتر به خودشان و ما بیاندیشند .
می دانی ؟ فکر می کنم دلیل اصلی این حس جدید ، خستگی باشد . همین طور است . ما خسته شده ایم . دارم فکر می کنم شاید بد نباشد یک برنامه جدید برای خودم بچینم . در ماه فقط یکی دو کار طراحی قبول کنم که از لحاظ مالی ، مشکلی نباشد و بعد ، زندگی کنم ! عکاسی ، وبلاگ نویسی ، وبگردی ، کوه رفتن و قدم زدن را خیلی دوست دارم . آه ! رمان . رمان خواندن را فراموش کردم بگویم .
فکر می کنم این تابستان بهم بد نگذره ! البته همه چیز در گرو خبری است که تا چند روز آینده خواهم شنید . خدایا ! می شود این بار هم مثل 20 سال گذشته ، منت بگذاری بر سرم ؟ (هر چند در هر لحظه لطف و عنایتش را از عمق وجود حس می کنم .
خیل طولانی شد دیگر . در این وبلاگ سعی بر مختصر نویسی بوده است . حالا به عنوان عذر خواهی این فلش زیبا را ببینید .

پ. ن.
فکر می کنی زیادی از خودم متشکرم ؟ شاید حق با تو باشد . اما این را مطمئن هستم که دست مزد دوست خسته ام این برخورد نبود ! هر چند هم او و هم همه ما تنها باید مزدمان را از خدا بخواهیم !! در ضمن ، آن حس نفرت از مافیا هنوز هم وجود دارد ها !!!!!!!!

حوادث عجیب غریب | آقای مافیا

22 ژوئن , 2007

بسم الله …
واقعا عجیبه ! یک اتفاقاتی در شرف رخ دادنه که مو به تن آدم سیخ می کنه . من تا حالا توی عمرم معنی مافیا رو به این دقیقی درک نکرده بودم . یعنی اصلا تصور نمی کردم همچین معنی بده این کلمه 5 حرفی . اصلا قابل درک نیست . یک آن چشمت رو باز می کنی و می بینی عجب روابطی در کار بوده و تو نمی دیدی !!! نمی تونم با کلمات شرایط رو وصف کنم . یک حسی بهت دست میده اصلا منگ منگ میشی . یعنی توی همچین شرایطی فقط خدا به آدم رحم کنه !!!! معلوم نیست چه تصمیمی بگیره آدم.
ولی چیزی که برام مشخصه اینه که وقتی چهره مافیا واست رو میشه یک نفرتی سر تاپای وجودت رو می گیره . یعنی یک حسی بهت دست میده که چیزی جز خشم و نفرت نمیشه بهش گفت . واسه همین می گم خدا به آدم باید رحم کنه . چون فقط خدا می دونه قدرت خشم و نفرت آدمیزاد اگه کنار هم بیان چه انژی ای که آزاد نمیشه !!!
یعنی این امکان رو به طرف میده که همه چیزش رو از دست رفته ببینه و اون وقته که بشه بمب متحرک با چاشنی فعال !! می فهمی چی می گم ؟ استشهاد شنیدی ؟ همینه . حالا ببین کار رو به کجا رسوندی ها ؟ آقای مافیا .